امان از رفیق! به نقل از نیسان آبی

– از طرفای ساعت ده- یازده هوا تابستونیه تا طرفای چار. قبل و بعدش پاییزیه. هر چی هم به سمت شب بریم که ای فریاد و ای امان از این هوا. طرفای ظهر هم اگر چه گرمای هوا نمیذاره یاد پاییز افتاد ولی برگای زرد درختا که روی زمین افتادن، اومدن پاییز رو یادآوری میکنن. گفته بودم قبلاً که پاییز بی قرارم میکنه، الان بی قرارم!

– دیگه حوصله شو ندارم. دیگه حوصله ی مراقبت کردن و راه حل دادن و چاه بودن ندارم. حوصله ی غر و ناله و زاری ندارم. رفیق بودن سخته، ولی رفیق موقع سختی ها بودن، سخت تره، فقط رفیق سختی ها بودن ولی درد داره! اینکه تو اونی باشی که وقتی کارش گیر میکنه بهت زنگ میزنه و وقتی دستش به هیچ جا بند نیست از تو کمک میخواد و وقتی هیچکی غمخوارش نیست و درکش نمیکنه، برات درد دل میکنه، تا یه جایی خوشحال کننده ست، تا یه جایی حس خوبی داره، از یه جایی به بعد ولی حس خوبش کار نمیکنه. رفیق باس برات رفاقت کنه. رفاقت باس دو طرفه باشه. یه طرفه جواب نمیده، جواب نمیده آقا، جواب نمیده.

– پریده بغلم میگه دوسِت دارم یه عامله، هر چی بگم بازم کمه! دیروز هم دوستای خواهرم رفتن خونه شون، آیپدشو ورداشته هی عکسای منو نشون میداده میگفته: دایی علیرضای خودمه!

– عجب هوایی شده آقا! عجب هوایی شده! ما هم هوایی شدیم!

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام

– مشهد یک زمانی دریا بوده، حتماً دریا بوده، دریا هم اگرنبوده، بی برو برگرد، ساحل بوده. از این دو حالت خارج نیست. بس که این شهر تا فرصت می شود، هوایش بوی دریا می دهد. گرمای سوزان و سرمای سیاه که از شهر فاصله می گیرد، بوی دریا بلند می شود. آخ که همین الان هم چقدر هوا بوی دریا می دهد.

– میگه تو توی «سیف زُن» منی (منطقه ی امن). میگه من واسه اینکه بگم چمه، احتیاج به حرف زدن با تو ندارم. میگه واسه اینکه رازمو نگه داری، نیازی نیس ازت قول بگیرم.
راس میگه، میدونم که راس میگه. من فقط لبخند میزنم، پشت تلفن.

– مادرم ازش پرسیده خبری نیس؟ خانوم دایی جواب داده یه سه-چار نفری اومدن تا حالا، یکیشون رو پسندیده، تحصیلات نداره ولی خیلی پولداره، منم بهش گفتم همونو بچسب تا از زندگیت لذت ببری.

– دلم میخواد کنار آدما احساس امنیت کنم، در هر حدی که باهاشون رابطه دارم. اگه این احساسو نداشته باشم، نمیتونم ادامه بدم، رابطه رو کات میکنم. اهل کم کردن روابط نیستم، نه که حالا هر رابطه ای که کات کردم واسه این باشه ولی هر وقت اینطوری بوده، رابطه رو ادامه ندادم. بعضی آدما تا وقتی باهاشون در حد سلام علیک رابطه داری، امن هستن، بعضیا تا یه حدی بیشتر، ولی وقتی ازون حد جلو میان دیگه امن نیستن. من نمیتونم رابطه رو برگردونم به حالت قبلیش، به حد و حدود قبلیش، رابطه این شکلی نیست، من کاتش میکنم، کات.

– آخ که چقدر بوی دریا میاد.

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

دلم می خواهد بنشینم یک عاشقانه بنویسم برای چای. البته یک بار قبلا نوشته ام، بس که دوست داشتنی ست، بس که خواستنی ست. یک صفا و دلنشینی و آرامش خوبی دارد.
آبمیوه خوب است ولی مثل پسر بچه ی شلوغ همسایه می ماند، برای چند دقیقه ای قابل تحمل است و حتی بازی کردن با او روحیه را عوض می کند و لبخندی بر لب می آورد اما بیشتر از آن، هیهات!
قهوه خوب است، ولی مثل ورزش کردن می ماند، یک بار در روزش هم آرامش می آورد هم نشاط، بیشتر بخواهد بشود، خسته تر و خسته تر می کند.
چای ولی مثل خودِ خودِ یار می ماند. از صبح کله ی سحر سرش را بگذارد روی پایت تا خود خروسخوان فردا صبحش، باز هم دلت می خواهد زمان کش بیاید تا بتوانی بیشتر آن گیسوان را نوازش کنی و آن نگاه و آن لبخند را نفس بکشی.
چای عزیز است، چای خواستنی است.
آخ آخ! حالا تصور کنید، یار هم باشد، چای هم باشد، ای وای بر من، ای وای بر من. حالا بماند که در آن تشبیهات بالا، من هیچ کاری به کلمات کلیدی مثل لب و داغ و قند و گرما نداشتم.
بماند آقا، بماند.

در حاشیه | Posted on by | بیان دیدگاه

اندر حکایت بنی آدم و اعضای بدون اعصاب یک پیکر

پیرمردی بود واسه خودش. میگفت قدیما وقتی جوون میمرد، یه محله عزا میگرفت. خیلی عجیب بود واسه همه، الان ولی اوضاع فرق کرده، دیگه جوونمرگ شدن غیر عادی نیست.

نشستم به خوندن خبر، یعنی به مرور کردن عنوان اخبار، به خودم که میام میبینم همینجور خبر کشت و کشتار و قتل و تجاوز و غرق شدن و مرگ و میر از جلو چشمم رد شده و من عین خیالم نیست، انگار که خبر سخنرانی رییس جمهور بورکینافاسو واسه کابینه ش از جلو چشمم رد شده باشه.

نشستم به خوندن وبلاگ، به خودم که نیگا میکنم میبینم یه ساعته که دارم انواع غر و ناله و گریه و زاری میخونم. بدون تاثیر؟ همچی بدون تاثیر هم نبوده، احساسم اینه که حالم یه خورده گرفته ست.

خبر رو نباید بنویسن؟ نمیشه که. پست های وبلاگی رو چی؟ آدما نباید بیان درد دلاشونو بریزن بیرون؟ نباید اون چیزی که اذیتشون میکنه حداقل بنویسن؟ خب میترکن که.

خبر رو نباس خوند؟ ممم! نمیدونم. پس چه جوری آخه بشه فهمید چه خبره دور و اطراف؟
وبلاگ چی؟ نباید خوند؟ میشه؟ نمیدونم.

توی همین اوضاع و احوال بودم که یاد حرف اون پیرمرد افتادم. یه جوری شدم/ شدیم الان یکی بیاد بگه ده هزار نفر افتادن تو دره مردن، میگم/ میگیم خدا بیامرزه شون یا ای وااای! چرا؟ بعد به اون بنده خدا میگم/ میگیم عجب زمونه ای شده، خب؟ دیگه چه خبر؟!!! دلم نمیخواد اینجوری باشم. دلم نمیخواد یکی بیاد بگه غم دارم، غصه دارم، من بگم چیزی نیست، طبیعیه! نمیدونم چه جوری حرفمو بزنم، دلم نمیخواد به آدما بی تفاوت بشم؟ حالا این پاراگراف آخری که یه کم اغراق بود ولی همون یه کم اغراق داشت، متاسفانه اغراقش زیاد نبود.

نمیدونم، فقط میدونم چاره ش ننوشتن نیست، ننوشتن همان، ترکیدن همان.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

در بی خبر گذاشتن لذتی هست که در انتقام نیست

من آدم جار و جنجال نیستم، آدم انتقام و دل خنک شدن هم نیستم.
می گوید من باس قبل از اینکه اینا برن، حالشونو بگیرم.
آن یکی دیگر در جایی دیگر می گوید: من قبل از اینکه برم، باس بهش بگم من براش چیکارا کردم و کیو داره از دست میده.
من اما روشم همان است. از من که می پرسند نظر تو چیه؟ می گویم: من روشم فرق میکنه، من میذارم برن، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، من می روم، انگار نه انگار که کاری کرده ام. من دستم برای خودم رو است، می دانم مقصر ماجرا نیستم، می دانم کم کاری و کم فروشی از سمت من نیست، رسالتی بر آگاه کردن دیگران هم در خودم نمی بینم. سرم را می اندازم پایین و می گذارم بروند، کوله ام را می اندازم سر دوشم و می روم.
من آدم جار و جنجال نیستم، برای صحنه های اثبات مقصر بودن دیگران، روی من حساب نکنید.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

همه ای که هیچکس نیست

تو آن «همه» ای در «هیچکس نیست»
تو آن یک نفری که هیچکس نیست
بیا تا در آغوشت بگیرم

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

بعضی وقتا هم این شکلی میشم خب

– بهم میگه من و تو اگه آخرین دو تا آدم روی زمین هم باشیم، بازم به درد زندگی کردن با هم نمی خوریم، ما به درد رفاقت کردن و حرف زدن با هم می خوریم. میگم من و تو اگه آخرین دو تا آدم روی زمین باشیم، میریم میگردیم دو تا قوطی فلزی پیدا میکنیم، با نخ به هم وصلشون میکنیم، میشینیم شب تا صبح، صبح تا شب به حرف زدن.

– یه جایی روی گونه م، خواب میره! الان دو سه روزی میشه متوجه این ماجرا شدم، حالا اگه قبلش هم بوده، تو نخش نرفته بودم. چند باری هم در طول روز این ماجرا اتفاق میفته. هاه! روی گونه ی آدم خواب بره، از اون اتفاقاست!

– یه زمانی شب تا صب مینشستیم به چت کردن و تلق تلق تایپ کردن. هیچوقت اهل چت روم و کامیونیتی و این حرفا نبودم، همیشه ی خدا داشتم با یه نفر چت میکردم مگه اینکه خلافش ثابت میشد. ازون زمان خیلی گذشته و حالا بین رفقام مفتخر شدم به لقب سیاهچاله! در اشاره به اینکه هر گونه اس ام اس یا ایمیل می بایست بدون توقعی در جهت پاسخ برای اینجانب ارسال شود، باشد که فرستنده ضایع نگردد و ضد حال نخورد! راستش به هیچ عنوان حال پاسخ دادن به اس ام اس و ایمیل ندارم. چند وقت پیش داییم برام یه اس ام اس فرستاده بود، واسه خواهرم هم فرستاده بود. چند وقت بعدش زنگ زدم بهش، گفت حال کردی چی برات فرستاده بودم؟ گفتم خیلی قشنگ بود، گفت چون میدونستم تو بچه ی بی شعوری هستی و جواب نمیدی، کاریت نداشتم ولی زنگ زدم به خواهرت دعواش کردم که چرا جواب نداده بود! ها ها ها! با تشکر!

– شبا، صدای هوا فرق کرده، صدای پاییز میده. صدای هوا چیه؟ همون صدایی که وقتی شب پنجره رو باز میذاری میشنوی! فرق کرده، من میفهمم. قشنگ شده ولی یه جاهایی رو هم اذیت میکنه، کار به جاهاش ندارم حالا، همینقدر بگم طرفای سینه به طرف گلو، اون وسط ها، متمایل به چپ، حالا دیگه بیشتر از این نمیخوام اشاره کنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه