من عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر

تمام دیروز و امروز، هر چند دقیقه یکبار، یعنی هر وقت که در حال صحبت با کسی یا تمرکز روی کاری نبوده ام، آمده توی سرم. همینجور می چرخد، می چرخد، می چرخد. اگر محدودیت های محل کار نبود، فکر کنم کار به زمزمه ی بلند هم می کشید، فریاد حتی.
آخ که این من عاشق چشمت شدم همینطور می چرخد در سرم. خیلی دلم می خواهد یک نفر پیدا شود، عاشقم کند.
نمی خواستم بنویسم این حرف ها را، ولی الان به این نتیجه رسیدم که شاید نوشتنش باعث شود از سرم بپرد.
گفته بودم قبلاً از رابطه ام با چشم ها و لبخند ها و انگشتان، یادم هست که گفته بودم.
من این را می فهمم، با پوست و گوشت و استخوان می فهمم. پوست و گوشت و استخوان کم است، من با چشمانم می فهمم این را که می گوید: آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای بود.
راستش را بگویم؟ دلم می خواهد یک کسی بیاید کاری کند با من که بعدش بیایم بگویم:
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

Advertisements
این ورودی در Uncategorized فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s