دلم می خواهد بنشینم یک عاشقانه بنویسم برای چای. البته یک بار قبلا نوشته ام، بس که دوست داشتنی ست، بس که خواستنی ست. یک صفا و دلنشینی و آرامش خوبی دارد.
آبمیوه خوب است ولی مثل پسر بچه ی شلوغ همسایه می ماند، برای چند دقیقه ای قابل تحمل است و حتی بازی کردن با او روحیه را عوض می کند و لبخندی بر لب می آورد اما بیشتر از آن، هیهات!
قهوه خوب است، ولی مثل ورزش کردن می ماند، یک بار در روزش هم آرامش می آورد هم نشاط، بیشتر بخواهد بشود، خسته تر و خسته تر می کند.
چای ولی مثل خودِ خودِ یار می ماند. از صبح کله ی سحر سرش را بگذارد روی پایت تا خود خروسخوان فردا صبحش، باز هم دلت می خواهد زمان کش بیاید تا بتوانی بیشتر آن گیسوان را نوازش کنی و آن نگاه و آن لبخند را نفس بکشی.
چای عزیز است، چای خواستنی است.
آخ آخ! حالا تصور کنید، یار هم باشد، چای هم باشد، ای وای بر من، ای وای بر من. حالا بماند که در آن تشبیهات بالا، من هیچ کاری به کلمات کلیدی مثل لب و داغ و قند و گرما نداشتم.
بماند آقا، بماند.

Advertisements
این ورودی در Uncategorized فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s