:)

– در چشم ها که نگاه می کنم، شروع می کنند به حرف زدن.
– هادی می پرسد: چیزی داشت که بگیرتت؟ چیزی داشت که نسبت بهش یه حس خوب یا خوش آمدن داشته باشی؟ من به چشمانش فکر می کنم و به لبخندش و جواب می دهم: نه.
– لبخند، خنده، من لبخند زدن وخندیدن آدم ها را نگاه می کنم و می فهمم که می توانم دوستشان داشته باشم یا نه.
– من آدم خوب حرف زدنم، قشنگ حرف زدن، صحبت های بی ادبانه یا کنایه دار و پر از متلک، آزارم می دهد.
– چی؟ دست ها؟ ای وااای! از دست ها نگویید که از بازی انگشتان، قصه ها می شنوم من.
– وقتی با کسی صحبت می کنم، هم زمان به حرف های چشم ها و لبخند و انگشتانش هم گوش می دهم.
– وای وای که دلم خیره شدن به چشم ها و لبخند ها و انگشتان می خواهد. دلم، چشم ها و لبخندها و انگشتان خوش صحبت و قصه گو می خواهد. دلم خیره شدن و گوش دادن و سیر نشدن می خواهد.

Advertisements
این ورودی در Uncategorized فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s