و خورشید چه خاطره ها که ندارد

– یک خاطره هایی هستند که باید دردناک باشند ولی نیستند یا لااقل برای من نیستند. به یادشان که می افتم، یک لبخندی می آید روی لبم و حتی قابلیت این را دارند که برای یک نفر دیگر هم تعریفشان کنم و با هم بخندیم!
مثلاً همینجوری یادم آمد که خیلی سال پیش، رفته بود به یک مهمانی خانوادگی، شب زنگ زد که «گند زدم»! پرسیدم چیکار کردی؟ گفت: یه بچه ی چار- پنج ساله داشتن به اسم البرز، چند بار صداش زدم دیدم اصلاً بهم محل نمیده، بعد یهو حس کردم ملت دارن بهم چپ چپ نیگا میکنن، به خودم اومدم نگو از اون موقع داشتم بلند بلند صدا می زدم: علیرضاااا! علیرضاااا! اسم بابام علیرضاست یا اسم داداشم؟ آبروم رفت! از دست تو!
حرص میخورد و تعریف میکرد و من بلند بلند میخندیدم!

– زنگ زده و می گوید: سلاااااام، قمول باشه! (قبول باشه) می گویم: سلااااام، ممنونم عزیزم. می گوید: تیشنه ت نیست؟ می گویم: نه! می گوید: آب میخوری؟

Advertisements
این ورودی در Uncategorized فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s