اوضاع خوب است

– بغلش کردم، قبل از اینکه سرش را بر شانه ام بگذارد، چند بار شانه ام را بوسید. کمی مریض بود و ظاهراً سرش هم درد میکرد. سرش را که بر شانه ام گذاشت، صورتم را چسباندم به سرش، همزمان تکانش می دادم و آرام راه می رفتم. خوابش برد، خیلی زود، نمی توانستم تشخیص دهم من در آغوش او آرام گرفته ام یا او بر شانه ی من خوابش برده. «خورشید» را می گویم، خواهرزاده ی دو ساله ام.

– به رییس می گویم آن مبلغی را که به من داده اید، حسابداری برای ثبتش، محل هزینه را لازم دارد. می گوید یک چیز رمزی بگو که سر در نیاورند. می گویم مثلاً چی؟ کمی فکر می کند و می گوید: بگو بزنند هزینه ی برلیان.
خیلی بهم چسبید، هزینه ی برلیان!

– امروز عصری زنگ زد، تولدم را تبریک گفت، با دو روز تاخیر، «سیاه چشم» را می گویم. می گوید: تو عادت کردی به اینکه من همیشه چند روز دیرتر بهت تبریک تولد بگم. می گویم: من مشکلی ندارم. قریب به دو ساعت حرف زد و درد دل گفت، آخرش هم خندید که من زنگ زدم فقط تولدتو تبریک بگم ولی سر حرفم باز شد. می گویم: بازم بگو، من مشکلی ندارم.

Advertisements
این ورودی در Uncategorized فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s